خرید بک لینک
بنازم دشت و دریای وطن رابنازم کوه و صحرای وطن رادلم لبریز دیدار تو باشدبنازم برف سرمای وطن ران.هشب سرد زمستان ناله کردمبه یاد روی جانان ناله کردمستم های که از دستش کشیدمیقین کن دست به قرآن ناله کردمن.همحبت واژه واژه گل بکاردسبد های پر از سنبل بکاردگل و گلزار بینم روی جانانخیالش فرحت کابل بکاردن.هدگرگونم دگرگونم خدایابه داغ یار مجنونم خدایاتوان و طاقت دوری ندارمسفیر عشق در خونم خدایان.هبه دست و پای من زولانه بستندشکوه عشق را در من شکستندتوان و طاقت جسمم کجا شدکه تار و پود من از هم گسستندن.هکو همدم و کو هم نفس ماتا دست بلا دور نماید ز سر مااز ظلم و جفاهای ستمگر به فراریمتا اندکی آرام بگیریم به بر مان.هپشیمانم پشیمانم خدایاز درد عشق حیرانم خدایاندارم طاقت دوری دلبرکه در رنج رفیقانم خدایان.هتو ای سرباز میهن،جان فدایتخداوند است در هرجا پنایتبرزم!دشمن نمی ارزد به یک جوتویی مرد نبرد و حق دعایتن.هما را بنام دین و خدا می کشند چرا؟ما را برای ظلم و جفا می کشند چرا؟ای نسل داغدیده کشور صبور باشما را برای قصد و ریا می کشند چرا؟ن.هنفس تنگ و تن تب دار دارمبه دل نا گفته ها بسیار دارمعجب زخم دلم را تازه کردیصدای خفته و بیمار دارمن.هبه دل ناگفته ها بسیار دارمصدای خفته و بیمار دارمعجب زخم دلم را تازه کردینفس تنگ و تن تب دار دارم.ن.هشب چله رسیده کی میایی؟زمستان یخ دمیده کی میایی؟شبم سرد است و روزم شام تاریکخوشی از من رمیده کی میایی؟ن.هخداوندا! دلم دریای خون استز دست جاهلان زیر و زبون استنمی دانند قدر علم و دانشسعادت از سرم هردو برون استن.هاگه باران بباره چتری میشماگه افتو بتابه ابری میشماگه پیشم نمانی تا دم صبحصبا تا شام تاریک قهری میشمن.های عشق بیا مرا دگر کنشعر تر من بنوش و سرکنشعر ترمن شفای جا

برچسب: نویسنده: آوا رجبی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:02

کبوتر گشتی و پرواز کردینوای بینوایی ساز کردیز پیشم رفتی هنگام جوانیمرا با درد و غم همراز کردیمگر عمری که رفته باز آید؟مگر اشک چکیده راز کردی؟چرا اشک روانم را ندیدیبه پیری عقدهام را باز کردینگاهت مرغک نا آشنا بودنخوردی دانه و پرواز کردیدو چشم نرگسم از اشک پر شدتو حسرت را بدل آغاز کردینرگس «هاشمی»

برچسب: نویسنده: آوا رجبی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:02

پرپر شده است خاطرماز این دیار تانای کج روانانِ دهرچه،آید به کام تان ؟ای گونههای زردمگر فصل غصه هاست؟سرخی لبان نازک تانخوابی بیش نیستاندوه نا شگفته ی اذهان تان بدردپرپر نمود کام جهاندر گلوی تانگلهای نوشگفته ی مازخم ریشه داشتپرپر نمود ساقه گل راز بیخ و بنافسوس !که دیو دژخیمانمانع شکوهستگویی زمان به عقب گشتهبی دریغدردا!که دست سرد زمانپس نمی شود.نرگس_هاشمی

برچسب: نویسنده: آوا رجبی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:02

صفحه بندی